Loading
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12
  1. #1
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستانهای کوتاه انگلیسی همرا با معنی فارسی
    How good we are :
    A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to
    the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the
    phone and proceeded to punch in seven digits.
    The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady,
    Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have
    someone to cut my lawn."
    "Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now."
    replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who
    was presently cutting her lawn.
    The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I'll even sweep your
    curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm
    beach, Florida." Again the woman answered in the negative.
    With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who
    was listening to all, walked over to the boy and said,
    "Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a
    job."
    The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job
    I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!"
    چقدر شايسته ايم؟
    پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به
    دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي.
    مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد،" خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن
    چمن ها را به من بسپاريد؟" زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد."
    پسرک گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار اين
    فرد کاملا راضي است.
    پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد،" خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي کنم، در اين
    صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زنان پاسخش منفي بود".
    پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به
    سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم کاري
    بهت بدم"
    پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو مي سنجيدم، من همون کسي هستم که براي اين
    خانوم کار مي کنه".

  2. #2
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستان شماره 2


    All Depends On Your Perspective
    A professor stood before her Philosophy 101 class and had some items in front of
    her. When the class began, wordlessly, she picked up a very large and empty
    mayonnaise jar and proceeded to fill it with golf balls.
    She then asked the students if the jar was full. They agreed that it was. So the
    professor picked up a box of pebbles and poured them into the jar. She shook the
    jar lightly.
    The pebbles, of course, rolled into the open areas between the golf balls. She
    then asked the students again if the jar was full. They agreed it was.
    The professor then picked up a box of sand and poured it into the jar. Of course,
    the sand filled up everything else. She then asked once more if the jar was full.
    The students responded with a unanimous - yes.
    The professor then produced two cans of liquid chocolate from under the table
    and proceeded to pour the entire contents into the jar effectively filling the
    empty space between the sand. The students laughed.
    "Now," said the professor, as the laughter subsided, "I want you to recognize
    that this jar represents your life. The golf balls are the
    important things - - your family, your spouse, your health, your children, your
    friends, your favorite passions - - things that if everything
    else was lost and only they remained, your life would still be full.
    "The pebbles are the other things that matter like your job, your house, your
    car." "The sand is everything else - - the small stuff."
    "If you put the sand into the jar first," she continued, "there is no room for the
    pebbles or the golf balls. The same goes for your life. If you spend all your time
    and energy on the small stuff, you will never have room for the things that are
    important to you. Pay attention to the things that are critical to your happiness.
    "Take care of the golf balls first the things that really matter. Set your priorities.
    The rest is just sand."
    One student raised her hand and inquired what the chocolate represented.
    The professor smiled. "I'm glad you asked. It just goes to show you that no
    matter how full your life may seem, there's always room for chocolate!"
    همه چيز بستگي به ديدگاه شما دارد:
    استادي قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالي که وسايلي را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتي کلاس
    شروع شد بدون هيچ کلامي شيشه خالي سوس مايونزي را برداشت و با توپ هاي گلف شروع کرد به پر کردن آن.
    سپس از دانشجويان پرسيد که آيا شيشه پر شده است؟ آنها تاييد کردند. در همين حال استاد سنگريزه هايي را از
    پاکتي برداشت و در شيشه ريخت و به آرامي شيشه را تکان داد.
    سنگريزه ها با تکان استاد وارد فضاهاي خالي بين توپ هاي گلف شدند و استاد مجددا پرسيد که آيا شيشه پر شده
    است يا نه؟ دانشجويان پذيرفتند که شيشه پر شده است.
    اين بار استاد بسته اي از شن را برداشت و در شيشه ريخت و شن تمام فضاي هاي خالي را پر کرد. استاد بار ديگر
    پرسيد که آيا باز شيشه پر شده است؟ دانشجويان به اتفاق گفتند: بله!
    استاد اين بار دو ظرف از شکلات را به حالت مايع در آورد و شروع کرد به ريختن در همان شيشه به طوري که کاملا
    فضاهاي بين دانه هاي شن نيز پر شود. در اين حالت دانشجويان شروع کردند به خنديدن.
    وقتي خندين دانشجويان تمام شد استاد گفت: "حالا"، " مي خواهم بدانيد که اين شيشه نمادي از زندگي شماست.
    توپ هاي گلف موارد مهم زندگي شما هستند مانند: خانواد، همسر، سلامتي و دوستان و اميالتان است. چيز هايي که
    اگر ساير موارد حذف شوند زندگي تان چيزي کم نخواهد داشت. سنگريزه ها در واقع چيز هايي مهم ديگري هستند
    مانند شغل، منزل و اتومبيل شماست. شن ها همان وسايل و ابزاري کوچکي هستند که در زندگي تان از آنها استفاه
    مي کنيد. و اين طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شيشه بريزيد در اين صورت جايي براي
    سنگريزه ها و توپ هاي گلف وجود نخواهد داشت. و اين حقيقتي است که در زندگي شما هم اتفاق مي افتد. اگر
    تمام وقت و انر ِ ژي خود را بر روي مسائل کوچک بگذاريد در اين صورت هيچگاه جايي براي مسائل مهم تر نخواهيد
    داشت. به چيز هاي مهمي که به شاد بودن شما کمک مي کنند توجه کنيد.در ابتدا به توپ هاي گلف توجه کنيد که
    مهم ترين مسئله هستند. اولويت ها را در نظر آوريد و باقي همه شن هستند و بي اهميت.
    دانشجويي دستش را بلند کرد و پرسيد: پس شکلات نماد چيست؟
    استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که اين سئوال را پرسيدي! و گفت: نقش شکلات فقط اين است که نشان دهد
    مهم نيست که چه مقدار زندگي شما کامل به نظر مي رسد مهم اين است که هميشه جايي براي شيريني وجود دارد.

  3. #3
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستان شماره 3

    Unconditional Love
    Motivating story
    A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought
    in Vietnam. He called his parents from San Francisco.
    "Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like
    to bring home with me."
    "Sure," they replied, "we'd love to meet him."
    "There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty
    badly in the fighting. He stepped on a landmine and lost an arm and a leg. He has
    nowhere else to go, and I want him to come live with us."
    "I'm sorry to hear that, son. Maybe we can help him find somewhere to live."
    "No, Mom and Dad, I want him to live with us."
    "Son," said the father, "you don't know what you're asking. Someone with such
    a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live, and
    we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just
    come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own."
    At that point, the son hung up the phone. The parents heard nothing more from
    him. A few days later, however, they received a call from the San Francisco
    police. Their son had died after falling from a building, they were told. The police
    believed it was suicide. The grief-stricken parents flew to San Francisco and
    were taken to the city morgue to identify the body of their son. They recognized
    him, but to their horror they also discovered something they didn't know, their
    son had only one arm and one leg.
    The parents in this story are like many of us. We find it easy to love those who
    are good-looking or fun to have around, but we don't like people who
    inconvenience us or make us feel uncomfortable. We would rather stay away
    from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully,
    there's someone who won't treat us that way. Someone who loves us with an
    unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how
    messed up we are.
    عشق بدون مرز
    داستان در مورد سربازيست که بعد از جنگيدن در ويتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان
    فرانسيسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.
    " بابا و مامان" دارم ميام خونه، اما يه خواهشي دارم. دوستي دارم که مي خوام بيارمش به خونه.
    پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خيلي دوست داريم ببينيمش.
    پسر ادامه داد:"چيزي هست که شما بايد بدونيد. دوستم در جنگ شديدا آسيب ديده. روي مين افتاده و يک پا و يک
    دستش رو از دست داده. جايي رو هم نداره که بره و مي خوام بياد و با ما زندگي کنه."
    "متاسفم که اينو مي شنوم. مي تونيم کمکش کنيم جايي براي زندگي کردن پيدا کنه.
    "نه، مي خوام که با ما زندگي کنه."
    پدر گفت: "پسرم، تو نمي دوني چي داري مي گي. فردي با اين نوع معلوليت درد سر بزرگي براي ما مي شه. ما داريم
    زندگي خودمون رو مي کنيم و نمي تونيم اجازه بديم چنين چيزي زندگيمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بايستي
    بياي خونه و اون رو فراموش کني. خودش يه راهي پيدا مي کنه."
    در آن لحظه، پسر گوشي را گذاشت. پدر و مادرش خبري از او نداشتند تا اينکه چند روز بعد پليس سان فرانسيسکو
    با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختماني مرده بود. به نظر پليس علت مرگ خودکشي بوده. پدر و
    مادر اندوهگين، با هواپيما به سان فرانسيسکو رفتند و براي شناسايي جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.
    شناسايي اش کردند. اما شوکه شدند به اين خاطر که از موضوعي مطلع شدند که چيزي در موردش نمي دانستند.
    پسرشان فقط يک دست و يک پا داشت.
    پدر و مادري که در اين داستان بودند شبيه بعضي از ما هستند. براي ما دوست داشتن افراد زيبا و خوش مشرب
    آسان است. اما کساني که باعث زحمت و دردسر ما مي شوند را کنار مي گذاريم. ترجيح مي دهيم از افرادي که
    سالم، زيبا و خوش تيپ نيستند دوري کنيم. خوشبختانه، کسي هست که با ما اينطور رفتار نمي کند. بدون توجه به
    اينکه چه ناتواني هايي داريم.

  4. #4
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    The butterfly & the cocoon
    A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully
    the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.
    Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and
    couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the
    crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny
    and her wings were wrinkled.
    The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become
    expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the
    butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never
    fly.
    The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and
    also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be
    discharged from her body to enable her to fly afterward.
    Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us
    with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t
    become strong and could not fly.
    Don’t worry, fight with difficulties and be sure that you can prevail
    over them.
    شکاف کوچکي بر روي پيله کرم ابريشمي ظلاهر شد. مردي ساعت ها با دقت به تلاش پروانه براي خارج شدن از
    پيله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد.
    او تصميم گرفت به اين مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قيچي شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتي از پيله
    خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هايش چروکيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي
    محافظت از بدنش بال هايش را باز کند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين
    بخزد، و نمي توانست پرواز کند.
    مرد مهربان پي نبرد که خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت
    که مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود که او را قادر به پرواز مي کند.
    بعضي اوقات تلاش و کوشش تنها چيزي است که بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي
    ما مهيا کرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز کنيم.
    نگران نباشيد، با سختي ها بجنگيد و مطمئن باشيد که بر آنها پيروز خواهيد شد.

  5. #5
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستان شماره 5

    The purpose of life
    A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could
    ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor
    would give him the area of land he has covered.
    Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as
    possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding,
    whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he
    did not stop because he wanted to cover as much area as possible.
    Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted
    and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover
    so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury
    myself."
    The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard
    everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our
    health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the
    hobbies we love.
    One day when we look back , we will realize that we don't really need that much,
    but then we cannot turn back time for what we have missed.
    Life is not about making money, acquiring power or recognition. Life is definitely
    not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the
    beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and
    Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define
    your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of
    your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the
    purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of
    meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness
    would satisfy your high-flyer soul?
    سال ها پيش، حاکمي به يکي از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمين هايي را که بتواند با اسبش طي کند را به او
    خواهد بخشيد. همان طور که انتظار مي رفت، اسب سوار به سرعت براي طي کردن هر چه بيشتر سرزمين ها سوار
    بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرين سرعت ممکن مي تاخت و مي
    تاخت. حتي وقتي گرسنه و خسته بود، متوقف نمي شد چون مي خواست تا جايي که امکان داشت سرزمين هاي
    بيشتري را طي کند. وقتي مناطق قابل توجهي را طي کرده بود به نقطه اي رسيد . خسته بود و داشت مي مرد. از
    خودش پرسيد: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و اين مقدرا زمين بدست بياروم؟ در حالي که در حال
    مردن هستم و تنها به يک وجب خاک براي دفن کردنم نياز دارم.
    داستان بالا شبيه سفر زندگي خودمان است. براي بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش مي کنيم و از
    سلامتي و زماني که بايد براي خانواده صرف کرد، غفلت مي کنيم تا با زيبايي ها و سرگرمي هاي اطرافمان که دوست
    داريم مشغول باشيم.
    وقتي به گذشته نگاه مي کنيم. متوجه خواهيم شد که هيچگاه به اين مقدار احتياج نداشتيم اما نمي توان آب رفته را
    به جوي بازگرداند.
    زندگي تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نيست. زندگي قطعا فقط کار نيست ، بلکه کار
    تنها براي امرار معاش است تا بتوان از زيبايي ها و لذت هاي زندگي بهره مند شد و استفاده کرد. زندگي تعادلي
    است بين کار و تفريح، خانواده و اوقات شخصي. بايستي تصميم بگيري که چه طور زندگيت را متعادل کني. اولويت
    هايت را تعريف کن و بدان که چه طور مي تواني با ديگران به توافق برسي اما هميشه اجازه بده که بعضي از
    تصميماتت بر اساس غريزه درونيت باشد. شادي معنا و هدف زندگي است. هدف اصلي وجود انسان. اما شادي معنا
    هاي متعددي دارد. چه نوع شادي را شما انتخاب مي کنيد؟ چه نوع شادي روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟

  6. #6
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستان شماره 6
    Love and Time
    Inspirational love stories
    Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness,
    Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was
    announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats
    and left. Except for Love.
    Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last
    possible moment.
    When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.
    Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,
    "Richness, can you take me with you?"
    Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat.
    There is no place here for you."
    Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel.
    "Vanity, please help me!"
    "I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity
    answered.
    Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you."
    "Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!"
    Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear
    when Love called her.
    Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So
    blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going.
    When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much
    was owed the elder,
    Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?"
    "It was Time," Knowledge answered.
    "Time?" asked Love. "But why did Time help me?"
    Knowledge smiled with deep wisdom and answered, "Because only Time is
    capable of understanding how valuable Love is."
    روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير
    احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را
    ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن
    مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد.
    ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
    عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟
    ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.
    عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
    -"غرور، لطفا کمکم کن"
    غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني"
    غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم"
    غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"
    شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.
    ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود
    فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را
    در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم
    داد؟ "
    دانش جواب داد:" زمان بود"
    عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "
    دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را
    داراست"

  7. #7
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستان شماره 7
    Mountain Story
    "A son and his father were walking on the mountains.
    Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
    To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain:
    "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
    Curious, he yells: "Who are you?"
    He receives the answer: "Who are you?"
    And then he screams to the mountain: "I admire you!"
    The voice answers: "I admire you!"
    Angered at the response, he screams: "Coward!"
    He receives the answer: "Coward!"
    He looks to his father and asks: "What's going on?"
    The father smiles and says: "My son, pay attention."
    Again the man screams: "You are a champion!"
    The voice answers: "You are a champion!"
    The boy is surprised, but does not understand.
    Then the father explains: "People call this ECHO, but really this is LIFE.
    It gives you back everything you say or do.
    Our life is simply a reflection of our actions.
    If you want more love in the world, create more love in your heart.
    If you want more competence in your team, improve your competence.
    This relationship applies to everything, in all aspects of life;
    Life will give you back everything you have given to it."
    YOUR LIFE IS NOT A COINCIDENCE. IT'S A REFLECTION OF YOU!"
    -- Unknown Author
    داستان كوهستان
    پسري همراه با پدرش در كوهستان پياده روي مي كردند كه ناگهان پسر به زمين مي خورد و آسيب مي بيند و نا خود
    آگاه فرياد مي زند: "آآآه ه ه ه ه"
    با تعجب صداي تكرار را از جايي در كوهستان مي شنود. "آآآه ه ه ه ه"
    با كنجكاوي، فرياد مي زند:"تو كي هستي؟"
    صدا پاسخ مي دهد:"تو كي هستي"
    سپس با صداي بلند در كوهستان فرياد مي زند:" ستايشت مي كنم"
    صدا پاسخ مي دهد:" ستايشت مي كنم"
    به خاطر پاسخ عصباني مي شود و فرياد مي زند:"ترسو"
    جواب را دريافت مي كند:"ترسو"
    به پدرش نگاه مي كند و مي پرسد:" چه اتفاقي افتاده؟ "
    پدر خنديد و گفت:" پسرم، گوش بده"
    اين بار پدر فرياد مي زند: " تو قهرماني"
    صدا پاسخ مي دهد : " تو قهرماني"
    پسر شگفت زده مي شود، اما متوجه موضوع نمي شود.
    سپس پدر توضيح مي دهد: " مردم به اين پژواك مي گويند، اما اين همان زندگيست"
    زندگي همان چيزي را كه انجام مي دهي يا مي گويي به تو بر مي گرداند.
    زندگي ما حقيقا بازتابي از اعمال ماست.
    اگر در دنيا عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري را در قلبت بيافرين.
    اگربدنبال قابليت بيشتري در گروهت هستي. قابليتت را بهبود ببخش.
    اين رابطه شامل همه چيز و همه ي جنبه هاي زندگي مي شود.
    زندگي هر چيزي را كه به آن داده اي به تو خواهد داد.
    زندگي تو يك اتفاق نيست، انعكاسي از وجود توست.

  8. #8
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    پیش فرض RE: داستانهای کوتاه انگلیسی همراه با معنی فارسی

    داستان شماره 8
    eagles in storm
    Did you know that an eagle knows when a storm is approaching long before it
    breaks?
    The eagle will fly to some high spot and wait for the winds to come. When the
    storm hits, it sets its wings so that the wind will pick it up and lift it above the
    storm. While the storm rages below, the eagle is soaring above it.
    The eagle does not escape the storm. It simply uses the storm to lift it higher. It
    rises on the winds that bring the storm.
    When the storms of life come upon us - and all of us will experience them - we
    can rise above them by setting our minds and our belief toward God. The storms
    do not have to overcome us. We can allow God's power to lift us above them.
    God enables us to ride the winds of the storm that bring sickness, tragedy,
    failure and disappointment in our lives. We can soar above the storm.
    Remember, it is not the burdens of life that weigh us down, it is how we handle
    them.
    عقاب ها در طوفان
    آيا مي دانستيد كه عقاب قبل از شروع طوفان متوجه نزديك شدنش مي شود؟
    عقاب به نقطه اي بلند پرواز مي كند و منتظر رسيدن باد مي شود.
    وقتي طوفان از راه مي رسد بال هايش را باز مي كند تا باد بلندش كند و به بالاي طوفان ببردش.
    در حالي كه طوفان در زير بالهايش در جريان است، عقاب بر روي آن در حال پرواز است.
    عقاب از طوفان نمي گريزد و از آن براي بلند تر پروزا كردن استفاده مي كند. با باد هايي پرواز مي كند و اوج مي گيرد
    كه طوفان را به همراه دارند.
    وقتي طوفان زندگي به سمت ما مي آيد و بي شک همه ما آنها را تجربه خواهيم کرد، مي توانيم با قرار دادن ذهن و
    اعتقاداتمان به سمت خدا بر آنها چيره شويم. طوفان ها نبايد بر ما غلبه كنند. ما مي توانيم اجازه بدهيم كه قدرت خدا
    ما را به فراتر از آنها ببرد.
    خداوند ما را توانا ساخته تا بر فراز باد هاي طوفان هايي كه همراه خود بيماري، مصيبت، شكست و نااميدي در زندگي
    را به ارمغان مي آورند پرواز كنيم.
    به ياد آوريد، بار زندگي نيست كه باعث سقوط ما مي شود بلكه علتش نوع عکس العمل ماست.

  9. #9
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array
    Electronic Brain
    The designer was boasting that his electronic brain could do anything. He told a sincere friend to ask it any question he wanted. The friend asked the brain, “Where is my father now?” The brain answered, “Your father is fishing.” The friend laughed and said “My father, Robert, is at his office, I’ve just spoken to him on the phone!” The brain machine said, “Robert is at his office; your father is fishing!”


    مغز الکترونیکی
    طراح یک مغز الکترونیکی داشت در مورد این که اختراعش می تواند هر کاری بکند اغراق می کرد. او به یک رفیق صمیمی گفت که از دستگاه هر سؤالی که تمایل دارد بپرسد. دوستش از دستگاه پرسید: «پدر من اکنون کجاست؟» مغز الکترونیکی پاسخ داد: «پدر تو در حال ماهیگیری است.» دوستش با [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] گفت: «پدر من، رابرت، الان در اداره اش است. من همین الان با او تلفنی صحبت کردم!» دستگاه پاسخ داد: «رابرت در اداره اش است؛ پدر تو در حال ماهیگیری است!»
    چگونه گناه کردن در برابر شاهدی که خود فردا قاضی ست .

    [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] | [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] | [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] |

  10. #10
    بنیان گذار سایت

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    4,151
    تشکر
    137
    تشکر شده 248 بار در 203 ارسال
    میزان امتیاز
    16008998
    Array

    Ticket Please

    Ticket Please
    Three engineers and three accountants are traveling by train to a conference. At the station, the three accountants each buy tickets and watch as the three engineers buy only a single ticket. “How are three people going to travel on only [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] ticket?” asks an accountant. “Watch and you’ll see,” answers an engineer. They all board the train. The accountants take their respective seats but all Three engineers cram into a restroom and close the door behind them. Shortly after the train has departed, the conductor comes around collecting tickets. He knocks on the restroom door and says, “Ticket, please.” The door opens just a crack and a single arm emerges with a ticket in hand. The conductor takes it and moves on. The accountants see this and agree it is quite a clever idea. So after the conference, the accountants decide to copy the engineers on the return trip and save some money. When they get to the station, they buy a single ticket for the return trip. To their astonishment, the engineers buy no tickets at all. “How are you going to travel without a ticket?” says one perplexed accountant. “Watch and you’ll see,” answers an engineer. When they board the train the three accountants cram into a restroom and the three engineers cram into another one nearby. The train departs. Shortly afterward, one of the engineers leaves his restroom and walks over to the restroom where the accountants are hiding. He knocks on the door and says, “Ticket please.”
    بلیط لطفا!!!
    سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند. در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند. یکی از حسابدارها می پرسد: «چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند. حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند، اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند. اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود. او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود. رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند که ایده خیلی زیرکانه ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند. آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند. اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند. یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند، سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می چپند. قطار حرکت می کند. اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی ای که حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید: «بلیت لطفا.»
    چگونه گناه کردن در برابر شاهدی که خود فردا قاضی ست .

    [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] | [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] | [فقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها را مشاهده کنند. ] |


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Powered by vBulletin Version 4.2.0
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0
دانلود
اکنون ساعت 05:37 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Tool tip